نماز گفتی و آتش بر جان ما زدی
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳٩۱  
●به اشتراک گذاشتن اين مطلب در شبکه ها ی اجتماعیshare in your twitter account،share in your facebook wall،share in balatarinn،share in delicious،share in Yahoo Buzz،share in Digg it،share with Google Buzz،share in Cloob،share in viwio !!!

آرزوی نمازی که براش لحظه شماری کنن تا صدای اذان رو بگن و بریم رازو نیاز کنیم خیلی وقته بر دل ما مانده

قدر ندانستیم خدا از ما گرفت

بار اولی که کتاب سرالصلوة رو میخوندم و به خودم میگفتم واقعا من چقدر باید احمق باشم که قبل از خواب نیم صفحه از این شراب الهی ننوشم و خوابم ببره

و الان همانقدر احمق و نادان شده ام

فکر که می کنم میبینم برای رفتن و دوباره بدست آوردن کاملا راه روشن و اتفاق ممکن است

اما دغدغه و همت و خواهش می خواهد

که شاید از همین پست وبلاگ شروع شود و شاید

با همین پست وبلاگ تمام شود

ولی می دانم و یقین کرده ام که اگر کسی بخواهد و همت کند و رعایت کند میتواند نمازش را نماز کند

ولی به شرطی که در میان وظیفه های واجب مثل من گم نشود و طور دیگری گرفتار همان دنیایی که دیگران هستند نشود

چه بسا این دومی که ما گرفتارش هستیم بدتر از دنیای محض است چون کار ما رنگ های دیگری دارد که گول مان میزند که عبادت است و در جهل مرکب ایم.