ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٥  
●به اشتراک گذاشتن اين مطلب در شبکه ها ی اجتماعیshare in your twitter account،share in your facebook wall،share in balatarinn،share in delicious،share in Yahoo Buzz،share in Digg it،share with Google Buzz،share in Cloob،share in viwio !!!

نماز .

وقتی می ايستم به سمت قبله و انتهای خط مکه رو تصور می کنم و ياد حرفی می افتم که مادرم ۴-۵ سلگی به من ميزد. می گفت: صابر هر چی که هست رو بنداز پشت گوشت. و بگو الله اکبر. و ديگه به ازای هر اتفاقی که افتاد نمازت رو نشکن چون اين الله اکبر گفتن اسمش تکبيرالاحرام و تا سلام نماز اگر بشکنيش حرمت رو شکستی.

اون موقع من فهميدم که برای نشکوندن حرمت نماز دو تا راه دارم . يا تکبيرالاخرام رو به تعويق بندازم و يا وقتی گفتم برای اتفاقات ساده روزمره نمازم رو نشکنم.

هنوز که هنوزه قبل از گفتن الله اکبر اول نماز تمام اين حرف ها يادم ميآد نميدونم بقيه حرفهايی که ميزنم رو از کجا ياد گرفتن ولی بيشترش از تکر روی شنيده هام بوده.

به خودم ميگم همه تعلقاتم رو در اين لحظه به دنيا بايد قطع کنی و فکر کنی که آخرين نمازته و تصور کنی که اگر مردی و از اون دنيا نگاه کردی نمازی خونده باشی که قربت به خدا رو از اون دنيا توش حس کنی. تعلقاتت و کارهای نيمه کارت رو مثل آدمی که ديگه مرد فراموش کنی و نگرانی های کارهای نيمه انجام شده رو بندازی دور.

حس کنی روی کره ماه هستی و دنيا رو پشت سر گذاشتی.

اين حرف هايی که به خودم ميزنم.